سلطان عشق Ebi

ابیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

ابراهیم حامدی (۲۹ خرداد ۱۳۲۸ در تهران) مشهور به ابی خواننده موسیقی پاپ اهل ایران است. او در دوران نوجوانی به استعداد خود در خواندن پی برد. ابی ابتدا در یک گروه دوستانه به نام Sunboys وسپس در باشگاه‌ها و کاخهای جوانان خواندن را آغاز کرد. پس از چند سال اولین ترانه مستقل خود را اجرا کرد که عطش نام داشت.

وی از همسر اول خود فروزه مقدادی صاحب سه دختر به نامهای عسل، سایه و خاتون می باشد. او با آلبوم ستاره‌های سربی که به پرفروش‌ترین آلبوم موسیقی ایرانی بدل شد به اوج کارهای خود رسید.

در مصاحبه‌ای وقتی از وی پرسیده‌شد که خوانندگی را چگونه آغاز کردی گفت

از زمان چهار پنج سالگی. رادیو به ایران آمده بود ولی آن‌قدر ما بودجه نداشتیم که یک رادیو بخریم. ضمن این‌که هنوز برق هم به همه‌جا نیامده بود. به موسیقی گوش می‌کردم و آن را دوست داشتم. تفریح من در خانه خواندن بود، ضمن این‌که بارها هم گفته‌ام که از کلاس سوم دبستان در مدرسه صبح‌ها سر صف قرآن با قرائت اجرا می‌کردم. خب این هم برای خودش یک نوع خوانندگی است. در سن ده یازده سالگی، رادیو و خوانندگانی بودند و مرتب فکر و ذکر من به غیر از مسالهٔ درس خواندن خوانندگی بود. در خانه، برای هم‌کلاسی‌هایم و همین‌طور برای بچه محل‌ها می‌خواندم.

اولین ترانهٔ او ترانه‌ای بود با نام عطش که برای فیلمی به همین عنوان ساخته شده بود. دومین ترانه‌اش چرا نام داشت، و شعر آن از مسعود هوشمند و آهنگش از حسین واثقی بود.

اما سومین ترانه‌اش که به گفته خودش باعث معروفیتش شد، ترانه‌ای به نام شب بود، با شعر اردلان سرفراز وآهنگ منصور ایران‌نژاد که در شوی معروف میخک نقره‌ای از فریدون فرخزادبرای اولین بار پخش شد.

ابی در همان دوران با شهبال و شهرام شب‌پره آشنا شد و با وی شروع به همکاری کرد. او با گروه بلک کتز همکاری کرد و مدت زیادی در کاباره کوچینی به روی صحنه رفت. ابی پیش از انقلاب کارهای زیادی عرضه کرد ولی هیچگاه آلبوم مستقلی از وی ارائه نشد. آهنگهای ماندگاری نظیر کندو- شب زخمی- شبزده- سایه - عسل- پوست شیر- خالی- پیچک و آهنگهای دیگر که بسیاری از آنها بعد از انقلاب در خارج از کشور به صورت کاست و سی دی به بازار عرضه شد . تنها اثر سینمایی ابی فیلمی موسوم به بوی گندم از ساخته‌های فرزان دلجو بود که ابی هیچگاه از بازی در این اثر اظهار رضایت نکرد. ابی دو سال قبل ازانقلاب از ایران خارج شد و برای برگزاری کنسرت به آمریکا رفت ولی با شدت گرفتن ناآرامی‌ها در آن کشور ساکن شد. ابی نسبت به سرکوب مردم معترض به نتایج انتخابات ۱۳۸۸ با اعتصاب غذا اعتراض خود را نشان داد. ابی هم اکنون پس از سال ها اقامت در سوئد ساکن جنوب اسپانیا است.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 14:42  توسط علی  | 

doctor shariati

خدايا:

به من زيستني عطا کن که در لحظه مرگ

بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت نخورم

و مردني عطا کن که بر بيهودگي اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داري

چگونه زيستن را تو به من بياموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت

دکتر علي شريعتي





+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 16:20  توسط علی  | 

dr shariaati

پادشاهي که يک کشور بزرگ را حکومت مي کرد، باز هم از زندگي خود راضي نبود؛
اما خود نيز علت را نمي دانست.
روزي پادشاه در کاخ امپراتوري قدم مي زد. هنگامي که از آشپزخانه عبور مي کرد، صداي ترانه اي را شنيد.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه يک آشپز شد که روي صورتش برق سعادت و شادي ديده مي شد.
پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: ‘چرا اينقدر شاد هستي؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط يک آشپز هستم، اما تلاش مي کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه اي حصيري تهيه کرده ايم و به اندازه کافي خوراک و پوشاک داريم.
بدين سبب من راضي و خوشحال هستم…’
پس از شنيدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد.
نخست وزير به پادشاه گفت : ‘قربان، اين آشپز هنوز عضو گروه 99 نيست!!!
اگر او به اين گروه نپيوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبيني است.’
پادشاه با تعجب پرسيد: ‘گروه 99 چيست؟؟؟’
نخست وزير جواب داد: ‘اگر مي خواهيد بدانيد که گروه 99 چيست،
بايد اين کار را انجام دهيد: يک کيسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد.
به زودي خواهيد فهميد که گروه 99 چيست!!!’
پادشاه بر اساس حرف هاي نخست وزير فرمان داد يک کيسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کيسه را ديد. با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد.
با ديدن سکه هاي طلايي ابتدا متعجب شد و سپس از شادي آشفته و شوريده گشت.
آشپز سکه هاي طلايي را روي ميز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهي رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولي واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نيست!!!
فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست و شروع به جستجوي سکه صدم کرد. اتاق ها و حتي حياط را زير و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و نااميد به اين کار خاتمه داد!!!
آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلايي ديگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند.
تا ديروقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وي را بيدار نکرده اند!!! آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمي خواند؛
او فقط تا حد توان کار مي کرد!!!
پادشاه نمي دانست که چرا اين کيسه چنين بلايي برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد.
نخست وزير جواب داد: ‘قربان، حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه 99 درآمد!!!
اعضاي گروه 99 چنين افرادي هستند: آنان زياد دارند اما ...راضي نيستند


--

خوشبختي ما در سه جمله است : تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا

ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم :حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا. دكتر علي شريعتي




+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 16:18  توسط علی  | 

دکتر شریعتی

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو يک ورزش تکراري است بدون هيچ اثر اخلاقي و اصلاح عملي و حتي نتيجه بهداشتي ! که صبح و ظهر و شب انجام مي دهي اما نه معاني الفاظ و ارکانش را مي داني و نه فلسفه حقيقي و هدف اساسي اش را مي فهمي. تمام نتيجه کار تو و آثار نماز تو اين است که پشت تو قوز درآورد و پيشاني صافت پينه بست و فرق من بي نماز با تو نمازگزار فقط اين است که من اين دو علامت تقوي را ندارم! تو مي گويي: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسي با مخاطبي مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه مي گويد؟ فقط تمام کوشش اش اين باشد که با دقت و وسواس مضجکي الفاظ و حروف را از مخارج اصلي اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط مي شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهايي مي زند و به مخاطبش چه مي گويد غلط نمي شود! اگر کسي روزي پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشريفات دقيق و حساس پيش شما بيايد و با حالتي ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاري چيزي را از شما بخواهد و ببينيد که با وسواس عجيبي و خواهش هميشگي خود را تلفظ مي کند اما خودش نمي فهمد که چه درخواستي از شما دارد چه حالتي به شما دست مي دهد؟ شما به او چه مي دهيد؟ و وقتي متوجه شديد که اين کار برايش يک عادت شده و يا بعنوان وظيفه يا ترس از شما هم انجام مي دهد ديگر چه مي کنيد؟ گوشتان را پنبه نمي کنيد؟ اگر خدا از آدم خيلي بي شعور و بلکه آدمي که مايه مخصوص ضد شعور دارد بدش بيايد همان رکعت اول اولين نمازش با يک لگد پشت به قبله از درگاه خود بيرونش مي اندازد و پرتش مي کند توي بدترين جاهاي جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپايان زبان بسته ي نجيب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوي بهشت آخرت در دوزخ دنيا زندگي کند و در لهيب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!! و اگر خدا ترحم کند رهايش مي کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خويش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب يک عمر حرکت و طي طريق در اين" مذهب دوري" به همان نقطه اي رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبيند که چه مي کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه مي سازد! و اين است بنده مومن آنچه عفت و تقوي مي گويند. کجايي پدر مومن من... مادر مقدس من... واي بر شما نمازگزاراني که سخت غافليد و از نماز نيز. در خيالتان خداي آسمان را نماز مي بريد و در عمل بت هاي قرن را. خداوندان زمين را... بت هايي را که ديگر مجسمه هاي ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهيم و سرزمين محمد نيستند...

(معلم شهيد،دکتر علي شريعتي)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 16:7  توسط علی  | 

خدایا


این یک دعایی است که بصورت فی البداهه از دکتر شریعتیه 
خدايا

به علماي ما مسئوليت

و به عوام ما علم
و به مومنان ما روشنايي

و به روشنفکران ما ايمان
و به متعصبين ما فهم

و به فهميدگان ما تعصب،
و به زنان ما شعور

و به مردان ما شرف
و به پيران ما آگاهي

و به جوانان ما اصالت
و به اساتيد ما عقيده

و به دانشجويان ما نيز عقيده
و به خفتگان ما بيداري
و به بيداران ما اراده
و به مبلغان ما حقيقت

و به دين داران ما دين
و به نويسندگان ما تعهد

و به هنرمندان ما درد
و به شاعران ما شعور

و به محققان ما هدف
و به نوميدان ما اميد

و به ضعيفان ما نيرو
و به محافظه کاران گستاخي

و به نشستگان ما قيام
و به راکدان ما تکان

و به مردگان ما حيات
و به کوران ما نگاه

و به خاموشان ما فرياد
و به مسلمانان ما قران

و به شيعيان ما علي (ع)
و به فرقه هاي ما وحدت

و به جهال ما شفاء
به خودبينان ما انصاف

و به فحاشان ما ادب
و به مجاهدين ما صبر

و به مردم ما خودآگاهي
به همه ملت ما تصميم و استعداد فداکاري

و شايستگي نجات و عزت بخش
************

دوشنبه 25 آبان ماه سال 1383


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 19:58  توسط علی  | 

دکتر شریعتی


تو را دوست دارم، به تو نيازمندم، به تو عشق مي‌ورزم، بي‌تو زندگي دشواراست، بي‌تو من هم نيستم؛ هستم، اما من نيستم؛ يک موجودي خواهم بود توخالي، پوک، سرگردان، بي اميد، سرد، تلخ، بيزار، بدبين، کينه دار، عقده‌دار، بيتاب، بي روح، بي‌دل، بي روشني، بي شيريني، بي‌انتظار، بيهوده، مني بي تو يعني هيچ!... اي آزادي، من از ستم بيزارم، از بند بيزارم، از زنجير بيزارم، از زندان بيزارم، از حکومت بيزارم، از بايد بيزارم، از هر چه و هر که تو را در بند مي‌کشد بيزارم. اي آزادي، چه زندان‌ها برايت کشيده ام! و چه زندان‌ها خواهم کشيد و چه شکنجه‌ها تحمل کرده‌ام و چه شکنجه‌ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ي آزادي ام، استادم علي است، مرد بي‌بيم و بي‌ضعف و پر صبر، و پيشوايم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال براي آزادي ناليد. من هرچه کنند، جز در هواي تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نيازمندم، دريغ مکن، بگو هر لحظه کجايي چه مي‌کني؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 19:52  توسط علی  | 

حج

برو حالشو ببر با این مطلب

آورده اند که روزى يکى از بزرگان عرب به سفر حج مى رفت. نامش عبد الجبار بود و هزار دينار طلا در کمر داشت.

چون به کوفه رسيد، قافله دو سه روزى از حرکت باز ايستاد. عبد الجبار براى تفرج و سياحت، گرد محله هاى کوفه بر آمد.از قضا به خرابه اى رسيد. زنى را ديد که در خرابه مى گردد و چيزى مى جويد.در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زير لباس کشيد و رفت.
عبد الجبار با خود گفت: بى گمان اين زن نيازمند است و نياز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد. چون زن به خانه رسيد، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شديم! مادر گفت: عزيزان من! غم مخوريد که برايتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بريان مى کنم.
عبد الجبار که اين را شنيد، گريست و از همسايگان احوال وى را باز پرسيد. گفتند: سيده اى است زن عبدالله بن زياد علوى، که شوهرش را حجاج ملعون کشته است. او کودکان يتيم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چيزى طلب کند.
عبد الجبار با خود گفت: اگر حج مى خواهى، اين جاست. بى درنگ آن هزار دينار را از ميان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقايى مشغول شد.
هنگامى که حاجيان از مکه باز گشتند، وى به پيشواز آنها رفت.مردى در پيش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.
چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زير انداخت گفت: اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمين عرفات، ده هزار دينار به من وام داده اى، تو را مى جويم. اکنون بيا و ده هزار دينارت را بستان!
عبد الجبار، دينارها را گرفت و حيران ماند و خواست که از آن شخص حقيقت حال را بپرسد که وى به ميان جمعيت رفت و از نظرش ناپديد شد.
در اين هنگام آوازى شنيد که: اى عبد الجبار! هزار دينارت را ده هزار داديم و فرشته اى به صورت تو آفريديم که برايت حج گزارد و تا زنده باشى، هر سال حجى در پرونده عملت مى نويسيم، تا بدانى که هيچ نيکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 19:51  توسط علی  | 

ارزشمند ترین

بر بالاي تپه اي در شهر وينسبرگ آلمان، قلعه اي قديمي و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالي وينسبرگ افسانه اي جالب در مورد اين قلعه دارند که بازگويي آن مايه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکي از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن اين شهر را تصرف و قلعه را محاصره مي کند. اهالي شهر از زن و مرد گرفته تا پير و جوان، براي رهايي از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه مي برند.

فرمانده دشمن به قلعه پيام مي فرستد که قبل از حمله ويران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحيح و سالم از قلعه خارج شده و پي کار خود روند.

پس از کمي مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعايت آيين جوانمردي و بر اساس قول شرف، موافقت مي کند که هر يک از زنان در بند، گرانبهاترين دارايي خود را نيز از قلعه خارج کند به شرطي که به تنهايي قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پيداست که قيافه حيرت زده و سرشار از شگفتي فرمانده دشمن به هنگامي که هر يک از زنان، شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج مي شدند بسيار تماشايي بود.

به نظر شما اگر قضيه بر عکس بود، آقايان چه کار مي کردند؟

دوست دارم حتما نظرتو دراین باره بشنوم.یادت نره!!


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 19:49  توسط علی  | 

نماز باران


امام موسي بن جعفر(ع) فرمودند:
در زمان حضرت سليمان بن داوود(ع) قحطي شديدي آمد. مردم پيش آن حضرت آمدند و از قحطي شکايت نمودند و خواستند که دعا کند و نماز باران بخواند. آن حضرت فرمود: وقتي نماز صبح را خوانديم، براي نماز باران حرکت مي کنيم.
بعد از نماز صبح، همه براي نماز صبح رهسپار صحرا شدند. در بين راه حضرت سليمان متوجه شد که مورچه اي دست هاي خود را به طرف آسمان بلند کرده و پاها را بر زمين گذاشته است و مي گويد: خدايا! ما مخلوقي از خلايق تو هستيم و ما محتاج بر رزق و روزي تو بوده و از خود چيزي نداريم. خدايا! ما را به واسطه گناهاني که بني آدم انجام مي دهند هلاک نکن.
حضرت سليمان به مردم فرمود: برگرديد، زيرا خداوند شما را به دعاي غير از شما سيراب نمود!
در آن سال قدري باران آمد که در هيچ يک از سالها سابقه نداشت.


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 19:45  توسط علی  | 

جمله ی روز

 هيچ وقت به گمان اين که وقت داريد ننشينيد، زيرا در عمل خواهيد ديد که هميشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلين)
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 19:43  توسط علی  |